معروف به رسول تورينگن1 ظهور كرد. چنين است بازيهاي زمانه. جز اين چهار فرقه، سه فرقهٴ ديگر به وسيلهٴ ايتالياييان تأسيس شد، و يكي به وسيلهٴ يك اسپانيايي، ولي همهشان بهزودي به صورت موٴسسات بينالمللي درآمدند.
دو فرقهٴ كوچكتر هم بدان عصر پرشور تعلق دارد. فرقهٴ بانوي رحمت2، و فرقهٴ خادمان مريم3. نام آنان نشانهاي از سرسپردگي روزافزون نسبت به مادر خداوند4 است. هدف پيروان فرقهٴ رحمت، آزاد كردن اسيران از دست مسلمانان مغرب بود. خادمان هدفي نداشتند جز ترويج زهد و سرسپردگيشان به مريم. اولي را قديس پيرنولاسكوي لانگدوكي در 1218، در بارسلون تأسيس كرد؛ و دومي را هفت بازرگان فلورانسي در 1233.
تا اينجا، فقط بهتوصيف كارهاي سازنده پرداختهام، فراواني آنها نشان ميدهد كه اين عصر كمتر از عصر سابق پرآشوب بوده است. مسلماً اين عصر هم پرآشوب بود، ولي نه بيش از آنچه از گزارش من برمي آيد. در واقع، تا اينجا فقط بخشي از ماجرا را گفتهام. عصيان روحي كه در اثناي سدهٴ دوازدهم، تجلي كرده بود ادامه يافت و جز اين چه انتظاري ميتوان داشت؟ همان شرارتها و زشتيهايي كه برخي اذهان را به ايجاد فرقههاي ديني جديد برانگيخته بود، ديگران را بهشورش در برابر كليسا واداشت. اين فقط واكنشي از نوع ديگر بود در برابر همان انگيزهها، و تا وقتي كه افراد متفاوت وجود داشته باشد بايد منتظر واكنشهاي مختلف باشيم.
جالبترين بدعتگذاران اين عصر، آموري [آمالريك] بني5 و داويد دينانتي6 بودند، كه افكار اوريگنا را گامي جلوتر بردند و به نتايج وحدت وجودي رسيدند. اين عقايد آن چنان منفور تلقي شد كه تمام آثار آنان محو گرديد و ما آنها را فقط از طريق نوشتههاي دشمنان و برخي گزارشهاي محاكمات ميشناسيم. آمالريكيان عليٰرغم تعقيب و آزار، به حيات پنهاني خويش ادامه دادند و آرمانهاي يوآكيمي ((انجيل جاوداني))، كه در آن هنگام از كوههاي آلپ ميگذشت، به تقويت ايمانشان كمك ميكرد.
بدعتگذاران ديگري هم از روي نوشتههاي آن عصر، كه در ردشان به نگارش درآمده است، شناخته ميشوند؛ از قبيل
ضد بدعتگذران7 تأليف ابرهارد بتوني8 در رد والدنسيان، و ديوان حماسي پيروزيهاي كليسا9 كه در آن جان گارلندي در شكست آلبيگاييان شادماني كرده است.